همیشه چیزی برای گیردادن هست.
وایت بردی داشتیم که صد رحمت به آجر! وقتی ماژیک را رویش می کشیدند صدایی می داد که حس میکردی الانه که کل دندونات بریزن پایین.
با اعتراض کل کلاس و همه ی معلمینی که ترجیح می دادند مطلب را بخوانند و ما بنویسیم تا آن را روی وایت برد بنویسند مدیر راضی شد وایت برد نویی بخرد . به مستخدم هم سپرده بود آن را نصب کند. مستخدم هم حالش را نداشته بود یا میخ پیدا نکرده بود یا هر چی ، همینجوری گذاشته بودش جلوی کلاس . مدیر اومد و دید وایت برد روی زمینه و اون بالا نصب نشده. وایت برد قبلی از این پایه دارها بود و به دیوار نصب نشده بود ولی این یکی پایه نداشت و حتما باید با میخی چیزی به دیوار نصب می شد.
مدیر شروع کرد به حرف زدن و اعتراض به ماها که چرا وایت برد نصب شده را از روی دیوار کندیم و گذاشتیم روی زمین؟ کیا اینکار را کردند؟ خودشون بگن به نفعشونه وگرنه شده همه را اخراج کنه پیداشون میکنه و ...
مگه امان می داد ما چییزی بگیم! بالاخره من پریدم تو حرفاش و گفتم : خانم! به دیوار نگاه کنید لطفا! اگر جای سوراخ و میخی دیدید ما اینکار را کردیم؟ اصلا نصب نشده که کسی بخواد بیاردش پایین.
ساکت شد ، نگاهی به دیوار کرد و فهمید که اصلا نصب نشده قبلا . انگار نه انگار که همین ده ثانیه قبلش ما را به مسلسل بسته بود رفت سمت پنجره ها و این دفعه گیر داد که تو این سرما کی این پنجره ها را باز کرده! اگه سرما بخورین کی جواب والدینتون را بده ؟ چرا اینقدر سربه هوا و بی نظمید؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ ...
چرا واقعا!؟